مقدمه
 
 


اين رساله به سه بخش تقسيم گرديده است. بخش اول شامل بررسي تفصيلي اصول كلي فوگ ـ به ويژه آنچه مربوط به «فوگ مكتبي» است ـ مي‌باشد. بخش دوم اختصاص به  اشكال گوناگوني دارد كه فوگ به عنوان رفتاري از كمپوزيسيون مي‌تواند به خود بگيرد و بالاخره در بخش سوم به ارتباطي كه فوگ با هنر دولوپمان موزيكال دارد پرداخته مي‌شود.در اين رساله فوگ مكتبي
[1] را از فوگ كمپوزيسيون موزيكال جدا كرده‌ام، به اين دليل بوده كه اين نوع فوگ را نوعي كمپوزيسيون موزيكال ملاحظه نكرده‌، بل آن را تمريني براي علم معني و بيان موزيكال، فرمي خشك و قراردادي ديده‌ام كه در عمل به كار گرفته نمي‌شود. مي‌توان له يا عليه فوگ مكتبي صحبت كرد. حتي به شكلي كه اين فوگ وجود دارد، لذا با وجود آن كه مطالعة آن به شكلي كاملاً مشخص صورت گرفته، با اين وجود هر بار كه توانسته‌ام قوانين را با تكيه به مثالهايي گرفته شده از استادان، به ويژه ي. س. باخ بررسي كرده‌ام. به نظر طبيعي مي‌رسد كه در يك رسالة فوگ از بالاترين قدرت در اين زمينه از مصنفي كه توانسته به زيباترين فوگ و كامل‌ترين بيان هنر موسيقي دست يابد كمك گرفته شود. چند مانعي را قبول دارم و به آن اعتراف مي‌كنم تا توجه را به اين نكتة ويژه جلب كنم، زيرا منطقي به نظر مي‌رسد آوردن مثالهايي براي شاگردان به خاطر آموزش هنري كه از استادان اين هنر گرفته شده، كار صحيحي نباشد و اين كار از جانب من ـ براي آموزش موسيقي ـ كه كاملاَ متضاد با رفتارهاي عادت شده، در سنت مكتبي است يك بدعت است.اگر بتوان براي مطالعة حالتهاي كلي، فرم فوگ مكتبي را مفيد تشخيص داد، به راه دوري نرفته‌ايم ـ چه همان قدر كه از نقطه نظر هنري مهم است، در جلب توجه حتي شاگردان مفيد است ـ اما اگر بخواهيم عليه عادتهاي خو گرفته در مكتبهاي مختلف صحبت نماييم بايد بگويم كه اين فرم را فرمي مطلق حتي در حد نوشتن فوگ و عليه نمايش خلاقيت، به كمك مجموعه‌اي از فرمولها و رفتارها به كار مي‌گيرند كه در هر مكتب، شيوه‌اي خاص پيدا كرده و از آن به تمسخر با نام سبك خانگي ياد مي‌شود.تنها موردي كه تئوريسينها در آن هم‌عقيده هستند: ممنوع كردن مطالعة آثار استادان بزرگ فوگ مي‌باشد
. در نتيجه فكر مي‌كنند، دادن نمونه‌هايي از آثار خودشان براي شاگردان كافي خواهد بود. كساني كه اين طرز فكر را دارند و افراداي نظير آنها تصور مي‌كنند آزاديهايي چند در نوشتن، اقتدار باخ، هندل، موزار و مندلسون را به زيان آنها جايگزين خواهد كرد. اشخاصي از قبيل فتي، بازن و پيروان ايشان نه مثل باخ فكر مي‌كنند و نه مثل او مي‌نويسند. آنها بر اين باور هستند كه همه بايد مثل آنها فكر كنند يا بنويسند. با اين طرز فكر هر كس اجازة كامل دارد تا با قضاوت در مورد اثر خود، اقتداري كه  اين اشخاص به خود داده‌اند را تأييد يا تكذيب كنند.آيا كسي تصور كرده كه مي‌توان پاسكال، بوسه، كرني و مولير را با رساله‌اي از علم معاني و بيان رد كرد، آن هم به اين بهانه كه چند تايي دستور زبان دان با ايشان موافق نيستند؟ آيا آنچه در مورد نظم ادبي برقرار است را نمي‌توان به همان دليل در مورد آموزش موسيقي به كار برد؟ بدون بررسي اين كه چه چيزي موضوع فوگ مكتبي است، به عنوان رابطة تنگاتنگ مي‌توان به كششي كه در برخي موارد در نوشتار فوگ از نقطه نظر به ويژه هارمونيك وجود دارد اشاره كرد. در دوران ما مطالعة هارموني، به يك موشكافي بيش از حد رسيده و به اين جا رسيده‌ايم كه فراموش شود،  فوگ عالي‌ترين كاربرد كنترپوان است، كنترپوان از نظر توالي هارمونيك، نتيجه است و نه عامل مشخص كنندة مارش ملوديك بخشها. بنابراين انگيزة حكمروايي فوگ با نام هارموني، غير ممكن است و مثلاً نمي‌توان در فوگ معكوس دوم، آكوردهاي هفتم كوچك و بزرگ را به دليل معكوس دوم بودن ممنوع كرد، بلكه اين كار منحصراً بايد از نقطه نظر كنترپوان صورت گرفته و گفته شود كه نمي‌توان همزمان يك فاصلة چهارم (نامطبوع) را با تيرسي كه حل آن مي‌باشد به گوش رساند. زيرا در فوگ آكورد به مفهمومي كه به اين كلمه در رساله‌هاي هارموني داده شده وجود ندارد، بلكه توافق نتهايي است كه تشكيل هارموني داده و در مارش ملوديك بخشها، حل مي‌شوند.بايد به شاگردان گوشزد كرد كه نوشتار فوگ قبل از هر چيز نوشتاري افقي[2] است اگر بتوانيم بگوييم: استقلال ملوديك بخشها، محدود نيست مگر به واسطة الزام به فراهم آوردن حداقل يك هارموني طبيعي ناشي از برخورد نتها در ضرب اول هر ميزان، در نتيجة اين آزادي، نتهاي پاساژ همزمان كاربرد بسيار پيدا كرده و آناليز هارمونيك آن طور كه مي‌توان در مورد وصل آكوردهاي مشخص به كار برد، در اينجا نه دليل وجودي دارد و نه ممكن است.بايد متذكر شد كه هر چند از نقطه نظر دقيق كنترپوان، اين موضوع به نظر زيان آور است تا سودمند، پس هر بار كه چنين موردي در مثالهاي ذكر شده پيش آيد، پاساژهايي را كه در مدرسه مجاز شناخته شده با وجود آن كه مجاز بودنشان مي‌تواند دليلي جز آنچه در كنسرواتوار دارد، به دست بدهد را با ذكر «اين كار عملي نيست!» مشخص كرده‌ام. در عوض اين كار براي شاگرداني مفيد است كه به قصد شركت در كنكور كار مي‌كنند، ديگران بر عكس بايد برداشتي مخالف از آن داشته باشند.اصولي در مطالعة فوگ مكتبي وجود دارد كه نمي‌توانستم براي آنها مثالهايي از استادان[3] بياورم. تنها در اين مورد است كه عقيده داشتم، مي‌بايد اين مثالها را خود بنويسيم، اين كار را تنها در مواردي كه كار ديگري غير ممكن مي‌نمود، انجام داده‌ام، زيرا زماني كه اين همه مدلهاي زيبا براي ارائه وجود دارد، اين كار به نظر من عبث مي‌نمايد[4].تمام مطالب اين رساله، در مدت طولاني تدريس فراهم شده است. اين مطالب در نتيجة تماس روزانه با شاگردان به دست آمده، زيرا كه استاد من ارنست گوئيرودو يا ماسنه، افتخار آن را به من دادند تا در كلاس خود مديريت تدريس كنترپوان و فوگ را به من واگذار كنند، با دقت بسيار، سئوالاتي كه از من مي‌شد، مشكلاتي كه اين درسها براي شاگردان ايجاد مي‌كردند را يادداشت مي‌كردم و به رفع نقايص تمامي رساله‌هاي مورد استفاده مي‌پرداختم.
براي همآهنگ كردن اين يادداشتهاي مختلف تا آنجا كه ممكن بود با نظم و اسلوب كاركردم و سعي نمودم كه از هر گونه داوري پيشاپيش پرهيز كنم و هر يك از مشكلات را به آن تعدادي از اجزاي كوچك‌تر تقسيم كنم تا بهترين نتيجه به دست آيد.فوگهاي مختلف استادان، آناليز و با يكديگر مقايسه شد، كاراكتر و رفتارهاي عمدي ايشان نشان داده شده و آن ويژگيهايي كه در ديگري يافت نمي‌شود به عنوان استثنأ كنار گذارده شد.«با اين فرض كه نظمي حتي بين سوژه‌هايي وجود دارد كه  به ظاهر شباهتي با هم ندارند»، توانستم خود را متقاعد كنم كه براي تمامي بي قاعدگيها و مشكلاتي كه مطالعة جواب ايجاد مي‌كند، اگر اين اصل در نظر گرفته شود كه به طور تئوريك درجة پنجم تُن اصلي سوژه بايد هميشه نه تنها دومينانت اين تُن نگريسته شودكه به عنوان اولين درجة تُن دومينانت هم بايد به آن نگريست، اين مشكلات  از بين خواهد رفت. نتيجة هارمونيك و تونالي كه از اين اصل مسلم عايد مي‌شود اين است كه جواب سوژه‌هايي بسيار متفاوت را در رابطه با سنتي بسيار دقيق مي‌توان توضيح داد.آن ديدگاههاي كلي كه هميشه به آنها بها داده‌ام به من اجازه داد تا گسترش بيشتري به برخي از بخشهاي اين رساله بدهم، مواردي كه تا به امروز به عنوان استثنأ ملاحظه شده و تشكيل دسته‌هاي فرعي را ‌داده و اجازه نمي‌دادند تا شاگردان راه خود را گم كنند.مانع بسيار بزرگ براي شاگردان، بخش ديورتيسمان مي‌باشد، مي‌توانم به خود اطمينان بدهم كه به دنبال يك تمرين قديمي با متدي كه نشان داده‌ام، به راحتي مي‌توان به تمامي اين مشكلات غلبه كرد[5].اگر بعضي توضيحات كمي مفصل است، مربوط به خشكي موضوع و مشكلات آن است كه بايد به وضوح توضيح بيشتري داده مي‌شد، ولي با اين همه تا آنجا كه ممكن بود خود را موظف به اختصار كرده‌ام.اميدوارم اين رساله خلاف اين تأثير را ببخشد كه به نظر عده‌اي فوگ به جز انجام تركيبات كم و بيش موزيكال نيست يا به نظر عده‌اي ديگر، بهانه‌اي است براي تكرار خسته كنندة فرمولهاي ارزشمندي براي آنهايي كه حتي آن را ابداع نكرده‌اند ولي با اين وجود آنقدر به اين فرمولها چسبيده‌اند كه اين فرمولها تنها توشة هنري آنها را تشكيل مي‌دهد.اميدوارم رساله حاضر اين مهم را برساند كه فوگ شيوه‌اي است بسيار قوي حتي در يك شكل مكتبي كه به طور موزيكال ايده‌ها و احساساتي را در زباني بسيار غني و متنوع بيان مي‌كند. بايد به دنبال بهترين نمونه‌هاي اين زبان بود نه در آثار فضل فروشان، بل در ميان استادان و من آرزو دارم روزي مطالعة فوگ خود را از موشكافي‌هاي هارمونيك خلاص كند وگرنه هر روز موانع بيشتري برايش ايجاد و اين نكته فراموش خواهد شد كه نوشتار هارمونيك نوشتاري كاملاً قراردادي است وبه كارگيري آن با مقداري تركيبات منحصر و هميشه تكراري محدود مي‌شود، در حالي كه فوگ و كنترپوان تنها نوشتار مناسبي است براي ابداعات هارمونيك يا ملوديك و گسترش هنر. و بالاخره اميدوارم كه تجربه‌گرايي كاملاً زمخت و پيچيدة آموزش فوگ كمي نيز متد، يعني نظم و منطق پيدا كند. با نوشتن اين كتاب خواسته‌ام نشان دهم كه اين موارد الزامي و عملي است. براي قضاوت در مورد كتابم مي‌خواهم كه كتاب در مجموع خود ملاحظه شود نه بعضي از اجزاء آن. چه خود را موظف به انجام اثري مفيد براي هنر موسيقي كرده‌ام و اميد آن دارم تا گذشت زمان به من ثابت كند كه در اين كار موفق بوده‌ام، در هر حال مي‌تواند اين داوري  در مورد من صورت بگيرد كه «من اصول خويش را نه از پيشداروهايم كه از طبيعت موضوعات گرفته‌ام».

                                   آندره ژدالژ

 


[1]  . فرقي بين فوگ وكال (آوازي) و فوگ سازي قائل نمي‌شوم. فقط به اين نكته تكيه مي‌كنم كه قواعد وضع شده براي هر دوي آنها يكي است و آنچه كه آنها را از هم متفاوت مي‌كند منحصراً مربوط به طبيعت خود صدا و ساز مي‌باشد.
[2] . نوشتار فوگ يك نوشتار پوليفوني نيست. اين كلمه هيچ اين معني را نمي‌دهد، بلكه دقيقاً يك نوشتار پلي ملوديك است. هنر كنترپوان در اصل متوجه به گوش رساندن هم‌زمان چندين صداي متفاوت نيست - اين كار وظيفة هارموني است، وظيفة كنترپوان به گوش رساندن همزمان بخشهاي ملوديك با كاراكتر و ريتمهاي مشابه يا متفاوت است
[3] . زيرا كه استادان اين اصول را هرگز به كار نبرده‌اند.
[4] . عقيده دارم كه ذكر مثالهاي گرفته شده ار فوگهاي بهترين شاگردانم مي‌تواند مفيد باشد، و با  اين طرزفكر، به نظرم صحيح رسيد كه فوگ مكتبي كه توسط شاگردان نوشته شده را بايد به نظر تازه‌كارها به عنوان مدلي از مجموعه برسانم. فوگهايي كه تماماً توسط شاگردان پيش كسوت و با سابقه در طول فراگيري نوشته شده تا به ايشان مهارتهايي داده شود كه از فوگ مكتبي حاصل مي‌شود ، تا آنها هم كوشش خود را در اين راه انجام داده و حتي با پرهيز از خطاهايي كه در اين مدلها يافت مي‌شوند، بهتر از آن بنويسند.
[5]
 . لازم به توضيح نيست، نمونه‌هايي كه در طول اين رساله آناليز شده، شيوة مطلقي نيست، بلكه راهنماييهاي ساده‌اي است كه براي هدايت شاگردان، در شروع مطالعة فوگ انجام شده تا به آنها متد اولية اين كار را بدهد.